تبليغاتX
......!دنیای این روزای من

......!دنیای این روزای من

اینجا من هستم و سکوتی  محض....

اینجا من هستم تهی از زندگی وروزمرگی.....

خالی تر از همیشه با کلامی درهم و پیچ در پیچ.....

معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستادم.!...

اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی....

من هستم و سازی مبهم....

اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه کهنه سازم....

من هستم و گلی پر پر شده از عشق...

من هستم و یکرنگی....

شکسته ام ایجا در خانه ای دور من مانده ام به انتظار هر لحظه که بیایی

در خانه ای خاک گرفته و غروبی تنگ که سینه ام را هر آن می درد

اینجا من مانده ام و سرمایی که استخوانم را داغون کرده است

من هستم...سیمایی شکسته تر ازهمیشه

اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان میشی تو....

حتی کلمات هم از نوشتن دردهایم عاجزند.........

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت13:55توسط عشق رویایی | |

آرزوی وصال

و عشق هدیه ایست جاودانی.

و من چه عاجزانه  افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جست و جو می کنم و

قصه تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان می گذارم.

نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد؛ بارانی از عشق بود برای رویاهایم

و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد.

در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم.

به آفتاب گردانی می مانم که هر روز صبح به امید آفتاب تو سر از خاک بر می دارد.

ولی افسوس دیگر............

و خوب می دانم  بی تو گلبرگهای نازک وجودم  را باد سرد خزان در هم فرو می ریزد و

جوانه های ناشکفته امیدم به دور از تو می خشکند.

اما با این اوصاف می دانم ؛قلبم کوچکتر از آنی است  که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد

و اما من در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم......

با همین قلب کوچک به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم.

عكس هاي عاشقانه- گالري عكس ايرانيان - عكسفا . نت

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت10:3توسط عشق رویایی | |

 

حرف دل

با یاد و نام او که تو را زندگی جاودان بخشید اغاز خواهم کرد

در خاطری که تویی دیگران فراموشند............

مهربانم زیباترین احساساتم را با قلم عشق نثار تو میکنم

و....به تو فکر میکنم... به تو که  که در گلزار وجودم اشیان کردی

و بر تار و پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودی

پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه زیبایی چشمانت

هنوز در من شمعی روشن است

و من در انتهای غروب  نگاهم را به سوی مشرق چشمانت دوخته ام

تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان تو تجلی کند.....

ای رویای شبا نه ام غم دور از تو بودن مرا میکشد و می میراند

روزها و شبهای فراق دست دعای چشمانم را به سوی آستان الهی بلند کردم و

با اشکهای خود چندی برایت گریستم

شبهای کنار پنجره تداعی کننده تنهایی وسعت سبز وجودم بود

که ان را با ماه در میان گذاشتم

و تدوینگر چشم به راه بودن من بود

اینک بین ما دیوارهای سنگی و فاصله دیدار به درازی یک عمر است

و جان تنها بهائیست برای دیدار تازه کردن

نازنینا ......امیدوارم روزگارت گر که بی من بگذرد خوش باد

ای طلایی رنگ

ای تو را چشمان من دلتنگ........

 

"عشق اولین تو بودی با تو من عشق رو شناختم
ای تو عشق اخرینم رفتی و درد رو شناختم
با تو من عشق رو شناختم با تو من زندگی ساختم
از کسی گلایه ای نیست اگه باختم به تو باختم"

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت20:15توسط عشق رویایی | |

 

دوباره تنها شده ام دوباره دلم هوای دیدنت را کرده است

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم

به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم.

دو.باره می خواهم  به سوی تو بیایم. تو را در کجا می توان دید؟در اواز شباویزهای عاشق؟ در چشمان یک اهوی مظطرب؟

در شاخه های یک رز قرمز؟

در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند برایت نامه بنویسم وتو

 نامه هایم را بخوانی و جواب انها را به نشانی تمام غریبان جهان بفرستی.

ای کاش می توانستم تنهایی ام را برای تو معنا کنم

واز گوشه های افق برایت اواز بخوانم.

کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم؟..........

می ترسم روزی نتوانم  بنویسم و دفترهام خالی بمانند.

و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.می ترسم........

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرودهای قلبم را نشنود.

می ترسم نتوانم بنویسم واخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد.

و..........  تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.

دوباره شب دوباره طپش این دل بی قرارم.

دوباره سایه حرفهای تو که روی دیوار روبه رو می افتد.

دلم می خواهد تمام دیوارها پنجره شوند ومن تو را در میان چشمهایم بنشانم.

دو باره شب دوباره تنهایی و.......

 دوباره خودکاری که با همه ابرهای عالم پر نمی شود.

دوباره شب دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته است.

دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت.................

و دوباره من و یک دنیا خاطره...........

 

  ""هر کسی پس از تو آمد خلوت من رو بهم زد""

  ""  تو رو باز به  یادم  آورد اگه از عاطفه دم زد""

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت8:27توسط عشق رویایی | |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

 

سخت است نگاه کردن به چشماني که دنياي توست

ولي او تو را نمي بيند....

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت14:9توسط عشق رویایی | |

من عاشق هیچ كس نیستم........

 من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خیره شدن به غروب.......

 من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش كردن به صدای دلنشین موج........

 من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم...

عاشق گوش كردن به صدایشان. عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان....

 من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنیر و سبزی… ...

آه كه چه حالی دارد......؟!!!

. میتونم عاشق بشم وقتی باران می بارد. من عاشق دلباختن با یك نگاهم. ...

من عاشقم. عاشق بغض های خفته ام. عاشق بوسیدنم. ....

عاشق گریستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل های شكسته ام....

عاشق نگاه خیره به دیوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم.....

 من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ. ....

من عاشق صدای مادرم هستم. عاشق آرامشی كه به من می بخشد....

. عاشق موسیقی ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزی من خواهم نواخت... غم های دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خواهم كشید.....

 من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان.........

 عاشق خش خش برگ ها زیر پای یك عاشق دل شكسته ام. .......

شاید این برگ ها هم تابع دل اوست؟!…...

 در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم. به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم.... از احساس خوب عاشق بودن. من عاشق این احساسم….. فقط همین

و شاید عشق همین باشد

سایت کارت پستال عاشقانه جدید و زیبا

باید....................

فراموشت کنم.....................

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت21:23توسط عشق رویایی | |

من به یک هراس

      همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را

بی دلیل بر باد داده ام

 بعد از این دیگر

نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد

                ونه به اعتبار چند خیال رنگ و رفته ....

 

 

[تصویر: 159artzbxdwdvjjzi.jpg]

 

[تصویر: 381ocsv8ycxmd1zj2z.jpg]

 

از مضارع ها و ماضی ها خسته شده ام ،

دلم برای یک حال ساده تو را دیدن تنگ است . . . !

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت9:21توسط عشق رویایی | |

سلام

امروز پرسپولیس باخت بدجورم باخت

حالم از استقلالی ها مخصوصا فرهاد مجیدی و ارش برهانی بهم میخوره

اگه علیرضا بود عمرا  اگه همچین اتفاقی میافتاد

علیرضا که یکی از بهترین بازیکنای پرسپولیسه چرا نباید الان تو این تیم باشه؟؟

خلاصه پرسپولیس علیرضا رو کم داره

فقط علیرضا نیک بخت واحدی.............

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت19:41توسط عشق رویایی | |

سخت می نوش کسی دیگر بود

                                       سهم شب خاموش  کسی دیگر بود

با یاد کسی که دوستش می داری

                                      یک عمر در اغوش کسی دیگر بود

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت19:11توسط عشق رویایی | |

امروز دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی، گرفته است....آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری، بارانی است و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد...چهارفصلی است انگار، سرزمین دقایق من! دلم گرفته... کلافه ام... از خودم و سادگی ام حالم به هم می خورد! نمی دانم چطور باور کردم؟ چطور حرفهایت را باور کردم؟ من؟ من با آن همه ادعای زیرکی چطور خام آن حرفها شدم؟یادم آمد! حرف هایت را در کادوی هزار کلمه ی عاشقانه پیچیده بودی، و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز کردن کاغذ کادو را داشتم و دیدن احساسی که توی آن جا خوش کرده بود.. چه ساده بودم من، که مثل کودکی هایم فریب طعم شیرین آب نبات را خوردم ... باز هم کام لحظه هایم شیرین شد از طعم کلمات عاشقانه و عقل رنگ باخت در شوقِ معشوق بودن!!آن قدر به گوشم خواندی که دوستت دارم، که بی تو زندگی بی معناست، که تو    نیمه ی گمشده ام هستی و ... که باورم شد. باور کردم که دوستم داری و یادم رفت که روزی به خودم قول داده بودم که گول حرفهای عاشقانه را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده بودم که همیشه از عقل کمک بگیرم در انتخاب های زندگی ام... بیچاره عقل! در پشت حصارهایِ بلندِ زندانِ احساس، چنان محبوس بود که راهی به بیرون نداشت و فریادهایش به گوش هیچ کس نمی رسید، حتی من! انگار صدای هشدارهایش را نمی شنیدم.  عاشقم بودی! خودت گفتی! خودت گفتی که می آیی و من را تا اوج قله ی سعادت، تا کاخ سپید آرزوها می بری! یادت هست؟ خودت گفتی که عشقم در خانه ی قلبت مأوا گزیده، برای همیشه!خودت گفتی که  حتی مرگ، توان جدا کردن ما را ندارد!خودت گفتی که این عشق در وجودت ریشه دوانده و قطع این درخت مساوی است با مرگ تو!خودت گفتی که این عشق، مرهمی است بر زخم تنهایی ات!خودت گفتی که کودک ناآرام قلبت، در آغوش این عشق آرمیده است و جدایی از این عشق، مثل جدایی کودکی از مادر، ناممکن است!خودت گفتی... پس چه شد که تمام این حرف ها را فراموش کردی و رفتی؟ چطور شد که رهسپار دیار آینده شدی بی من؟چطور شد که عشقم را از خانه ی دلت راندی؟چه چیز ما را از هم جدا کرد که از مرگ قوی تر بود؟ چگونه ریشه های این درخت را خشکاندی در وجودت؟چه چیز مرهم زخم تنهایی ات شد، که از عشق آرامش بخش تر بود؟ چگونه این کودک را از آغوش مادرش ربودی؟ آه! تو چه کردی؟دست دلم را گرفتی و به شهر خیال آوردی تا ساکن کاخ آرزوها شود، پس چگونه راضی شدی که در زندان کابوس ها رهایش کنی؟چگونه توانستی با من چنین کنی؟ تو عاشق نبودی، تو فقط ادعای عاشقی داشتی!آه! اگر من عاشق می شدم عزیزم، عشقم فقط بر زبانم نبود، بلکه از دلم برمی آمد. عشقی که از افق دل طلوع کند، غروبی ندارد.مطمئنم اگر من عاشق می شدم، واژه ی عشق را اینقدر ساده خرج نمی کردم، که روزی واژه هایم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید؟! دلت عاشق نبود، عزیزم! اگر عاشق بودی، اگر مرا می خواستی، با دیدن اولین مانع، جا نمی زدی! اگر عاشق بودی اصرار می کردی و راهی می جستی برای وصل، نه بهانه ای برای جدایی!اگر عاشق بودی، اگر واقعاً، آن طور که می گفتی دوستم داشتی، اینقدر زود به دنبال بت دیگری نمی گشتی که در بتخانه ی دلت بگذاری و بپرستی اش! تو به عشق ایمان نداشتی که اینقدر زود کافر شدی!اگر عاشق بودی، می دانستی که خدای عشق، یکی است..این عشق نبود، هوس بود. عشق ماندنیست، و هوس گذرا! و تو گذشتی... دلم به درد آمده، دشنه ی بی وفایی، قلبم را مجروح کرده؛ بیچاره دلم، گوشه ی ویرانه های وجودم، افتاده و جان می دهد! بیچاره دلم! مُرد و دست آخر هم یک عاشق حقیقی به عمرش ندید!حق داشت بینوا، که درهای خانه اش را بسته بود به روی مدعیان عشق! می گفت اگر عاشق حقیقی باشند، بالاخره راهی به درون خانه می جویند، و اگر نباشند، حتی اگر درها را باز هم بگذاری، می آیند و می روند و حتی ردِ پایشان، بر پیکر ثانیه هایت باقی نمی ماند!آه! دلم گرفته! احساس می کنم فریب خورده ام... کلاه عاشقی را بر سر دلم گذاشتی و رفتی...  دلم گرفته! دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی گرفته است...آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد... داغی است بر دلم که  می گدازد جگرم را...چهارفصلی است انگار سرزمین دقایق من! 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت18:20توسط عشق رویایی | |